پرداختن
به چيستي شعر سعي در پديدارشناسي شعر است. براي ورود به اين سعي، بحث تعريف كيفي
شعر بر اساس بستر ماهيتي آن يعني زبان را مد نظر قرار مي دهيم و سپس مرزهاي تعين
شعر به عنوان يك پديدار را نام گذاري مي كنيم.
شعر
از زبان شكل مي گيرد و ساخته مي شود لذا به منظور تعريف كيفي شعر بايد مفهوم زبان
را به عنوان يك بستر ماهيتي براي شعر نشانه گذاري كرد. زبان كانتينوم مورد استفادة
بشر (در زمان و مكان معين) براي ايجاد ارتباط با بشري ديگر است. زبانشناسي مدرن
تعريف اين كانتينوم را در قالب يك شبكه تشريح كرده است تا بتواند اجزاي آن را ساده
سازي نمايد. در واقع زبان شناسي به ساختن شبيه هايي از اين شبكه پرداخته است كه به
مرور زمان پيچيده تر و به اصل زبان نزديك تر شده اند. شبيه سازي شبكة زبان آغازگر
زاويه ديدهاي جديد بررسي هر فرآوردة زباني شده است. به اين ترتيب هرمنوتيك جديد،
نقد ادبي، بوم شناسي و تكنولوژي اطلاعات به شكل غير قابل اجتنابي اين زاوية ديدهاي
جديد را به كار گرفتند. شبيه سازي يك پديده يا فرآيند باعث ايجاد قابليتهايي براي
درك آن مي گردد ولي در عين حال هرگز به تطابق دقيق با واقعيت نمي رسد، كه امري
بديهي است. پس جايگاه هر يك از تعاريف شعر در هر يك از شكلهاي شبيه سازي زبان نمي
تواند به تطابق دقيقي نزديك شود و لذا صرفا به بيان شعرشناسي آن مكتب (يا بهتر است
بگوييم پيشنهاد) شبيه سازي محدود مي گردد.
در
اين جا مواجه شدن با زبان به مصداق يك شبكة ارتباطي، به گونه اي سعي در تعريف علمي
است كه به زيست شناسي زبان مي پردازد و آن را در ارتباط ارگانيك با انسان به واحدي
مستقل تبديل مي كند.
چرا
نمي توان اين موجود مستقل از انسان را تعريف كرد؟ شايد اينجا يك ناخودآگاهي
ايدئولوژيك كه برخاسته از متافيزيك غربي شكل گرفته در دوران قرون 18 و 19 ميلادي
است سازندة اين اخلاق رمانتيسيستي است كه انسان فردگراي فرهيخته خود را محاط بر
اين موجود بداند (و استقلال او را در عين حال محترم بشمرد!).
اين
شكل نگاه كردن به زبان هر چند گامي مهم در ساخت و شرح الگوهاي اولية ارتباطي دو
انساني است اما در قبال زمان مندي و مكان مندي پديدة زبان و شكل گيري فرآيندهاي
زباني ملزم به پيشنهادهاي انتزاعي مي گردد: شبيه سازي يك بعدي و خطي ارتباط كه حد
متعالي آن پسخورهاي تاويلي است از مخاطب به متن در فرآيند خواندن، به شكل دياگرام
هاي ساده روي كاغذ شكل ميگيرد.
نظام
حاكم بر ارتباط زباني نمي تواند محدود به تعاريف فردگرايانه باشد. چرا كه در نهايت
نه براي ارتباط زباني تاريخ و جغرافيايي را درنظر مي گيرد نه براي گوينده و مخاطب
و حذف تاريخ و جغرافياي هر پديده به منزلة ناديده انگاشتن طبيعت فطري آن خواهد
بود.
زماني
كه طبيعت فطري يك پديده را براي خالص جلوه دادن آن ناديده بگيريم، در بسط و تشريح
بيشتر و فراروي از حيطة ايده آليستي پديدارشناسي به جنبه هاي كاربردي دچار
لغزشهايي يكسو نگر خواهيم شد. تجربة اين لغزش هاي يكسونگر سالهاست كه به شكلهاي
مختلف در تاريخ ثبت شده اند. حوادثي چون تند روي هاي برخي مكاتب هنري و ادبي، ظهور
ديكتاتوري هاي ناسيوناليست يا سوسياليست، شكوفايي ناهنجاري هاي رواني و جنسي به
عنوان جهش هاي اجتماعي همگي از نظريه پردازي هايي ايده آليستي ريشه گرفته اند، كه
در عين اعلام آرمان هاي انساني، طبيعت فطري آن آرمان را حذف كرده اند ولي با قدرت
زبان جديد خود توانايي ايجاد يك بحران اجتماعي را به افراد و گروه هايي دادند كه
باعث بدترين و فجيع ترين نتايج بودند.
كانتينوم
زبان به عنوان يك ماتريس يا ميدان وسيع ارتباطي بين كلية اجزاء جامعه در حال تاثير
گذاري بر و تاثير پذيري از تمامي اين اجزاء و به همين دليل تغيير مداوم است. پس
يادگيري قراردادهاي زبان كه در جوامع نو به شكل سيستماتيك آموزش و پرورش پردازش مي
شود، و تغيير و نوزايي زبان در هر سطحي از جمله و كلمه يا لحن و حتي قالبهاي نشانه
شناسيك كاربردي زبان، و نمو طبقاتي و ساخت طبقات و بنيادهاي جديد اجتماعي با
قراردادهاي زباني انحصاري همه در خود ميدان زبان در حال فرآوري هستند.
اين واقعيت كه برآيند قدرتهاي تاثيرگذار بر زبان
در حوزة اجتماع، دولت، فرهنگ، آموزش و پرورش، و رسانه ها سياليت اين موجود عجيب و
غريب را در ابعاد كلان هدايت مي كنند، موجب پذيرش وقوع عكس العملهاي آنارشيستي در
برابر موقعيت كلان زبان مي شود. اين عكس العملها كه توسط زير مجموعه هاي كوچكتر
جامعه و حتي فرد واقع مي شوند، بر اساس خواسته ها و اعلام هاي اخلاقي آن زير
مجموعه يا فرد يا به عنوان نشانه اي عارض، تعريف مي گردند.
بديهي
است كه زبان به عنوان مرجع اصلي ((تعريف و توافق)) در يك جامعه عملكردي فراگير
دارد. قانون و از آن مهم تر اخلاق در حيطة زبان شكل مي گيرد و توافق جمعي بر سر
وجود آن (نه الزاما رعايت آن) در همين حيطه انجام مي شود. در عين حال عمده ترين
دغدغه هاي هر جامعه پويايي ((تعريف)) و سپس ((توافق)) در خصوص اخلاق است كه خود
ايجاد كنندة موقعيت هاي گذار و تبديل در جامعه و نقاط تاريخي بحران خواهد بود. پس
نامربوط نخواهد بود اگر بازتاب تاثيرات عمدة اين پوياي را در تبديل و نوزايي خود
زبان نيز ببينيم.
در
زمان ارائة يك نواخلاق به جامعه اي كه در موقعيت ايستا به رعايت اخلاق مسلط (نه
فقط اخلاق دولتي بلكه برآيندي از تمام جوانب موثر كه دولت يكي از آنها به حساب مي
آيد) ادامه مي دهد، براي بر هم زدن صلبيت موجود و ايجاد سياليت و گذار بايد انباشت
تازه و قدرت مندي در ميدان زبان شكل بگيرد. اين انباشت به بهره گيري از كلمات،
جملات، دستور زبان، زيبايي شناسي و پيام هاي آرماني جديد توانايي تاثير گذاري را
بر وضعيت ايستا مي يابد و سطوح پايش اجتماع را به مقياسهاي مورد نظر خود تغيير مي
دهد. تاثير گذاري از مرحلة انتقال پيام هاي زباني و افزايش كثرت كاربردي زبان
نوزايي شده تا بازتاب هاي جامعه به اين انباشت قدرت كامل مي شود و در نهايت يا
جامعه به تمامي با اين انباشت هماهنگ مي شود يا در جامعه شكافت پيش مي آيد. شكل
سوم عدم بروز تبديل در جامعه است كه منبعث از كامل نشدن مسير تاثيرگذاري خواهد
بود.
اين
جا به ماهيت زبان نگاه مي كنيم و مي بينيم كه مي تواند در عين داعية اخلاقي دروغ
باشد. دروغ دو نوع است:
1- دروغ
فرآوردة زباني در حوزة منطقي (عدم تطابق گزاره با درست يا همان حقيقت)
2- دروغ
گوينده در حوزة اخلاقي (عدم تطابق گزاره با عينيت يا همان واقعيت)
پس
فرآوردة زباني از بازتاب جامعه در خلال داوري دربارة دروغ يا راست بودن آن پسخور
مي گيرد. رشد تاريخي و نهادينه شدن اجتماعي هر نوزايي زبان وابسته به پاسخ جامعه
نسبت به آن است. پس اگر نمايندگان هر نوزايي زبان چه در متن چه در خطابه در قبال
داوري دوام بياورند مي توانند در نمو اخلاقي جامعه شريك باشند و همراه با تجربيات
جديد و عيني جامعه، نشانه هاي زباني و توانمندي هاي كاربرد جديد را بسازند.
در
اين ميان شعر به عنوان يك فرآوردة زبان كه محض ترين و كامل ترين نماينده نيز هست
جايگاهي خاص را به خود اختصاص مي دهد. البته زبان محض دانستن شعر نه به عنوان
پنهان شدن پشت صورت انتزاعي تعاريفي است كه براي شعر مطرح مي گردد و آن را باز از
نقطه نظري فردگرايانه چنان بي ارتباط به باقي كائنات مي شمارد كه از هر اهميتي
خالي مي كند. شعر نمايندة محض زبان است زيرا ساخته شدن مفهوم شعر در طول تاريخ
فرهنگها توام با بيرون آمدن و مستقل شدن وجه گويشي مراسم و نمادهاي فرهنگي و آييني
بوده است. در ابتدا موسيقي و شعر و رقص و بازي و گريم و رنگ و معماري و حجم و قصه
با هم باعث شكل گيري رسم آييني براي يك جامعه بودند كه ارزش آن در ايجاد انگيزش
روحي براي قوام آن جامعه بود. اين مراسم كه براي جنگ، شادي، محصول، شكر گزاري،
پرستش و امثال اين موارد برگزار مي شدند داراي تقدسي فراگير بودند كه عامل آن
توافق جمعي بود بر سر صورت اخلاقي آنها (بهتر است توجه شود كه منظور از توافق جمعي
مسلما رفراندوم مدرن نيست).
شعر
مانند موسيقي و رقص و معماري و قصه، تحت تاثير بسياري از عوامل در طول تاريخ به
هويتي مستقل دست يافت كه به هر حال ريشه گرفته از همزيستي اولية آن با ساير هنرها
بود.
پس
شعر به عنوان عنصر گويشي آيين ها با اعتلا و تكامل آن آيين ها هماهنگ بود، چه از
نظر كاربردي و چه از نظر ساختاري. در عين حال هم زيستي شعر با موسيقي به عنوان
ترانه يا شعر با داستان به عنوان منظومه منجر به تكثر فرم و صناعت در شعر شد.
همچنين شعر به عنوان متني مستقل در قالب خطابه، نعت، مدح، تغزل و حماسه در جايگاه
زبان فاخر و فرهيخته، توانايي ايجاد يك نظام طبقاتي را در زبان به دست آورد. البته
اين به آن معنا نيست كه شعر خود در طبقة خاصي از نظام طبقاتي جامعه قرار مي گرفت،
بلكه براي هر طبقه اي از جامعه توان طبقه بندي زبان را به وجود مي آورد. لذا در
بين توده ها، جدا از كلام معمول و روزمره، كلام ارتباط با طبقات بالاتر يا كلام
ديني و اخلاقي، شعر به صورت كلام حسي مشترك توده ها و به صورت ترانه، ضرب المثل،
تك بيت، فال يا شعار به كار برده مي شد و سينه به سينه حفظ مي شد. البته اين صورت
كلام حسي براي انواع فحش و ناسزا و شوخي نيز همين شرايط را دارد و درست به همين
دليل است كه فرهنگ عامه در هر جامعه اي نوع شعري را به وجود مي آورد كه تا حد
زيادي از جايگاه تقدس و فرزانگي بيرون است.
در
عين حال تكامل شكل مدني زندگي جوامع اوليه اجزاء جامعه را به سمت كاربردهاي
موثرتري از زبان برد. زبان بيشتر در خدمت بيان ذهنيت قرار گرفت و موضوعات ذهني
نيازهاي جديدي را براي گسترده تر شدن كاربردي و رفتاري زبان طرح كردند. به اين
ترتيب شعر در مرحلة تبديل به يك پديدة مستقل از ساير هنر ها و آيينها، توانست به
موضوع ذهني بپردازد و بيان گر بخش متافيزيكي فرهنگ قومي گردد.
اما
در عين حال شعر با شاخصهايي تعريف مي شد كه وجوه كاربردي آن در آيين ها و مراسم
قومي بودند. وزن و قافيه به عنوان مهم ترين وجوه مشخصة شعر خود عاملي براي تعريف
بنيادين فرم و تكنيك در شعر شدند، و در واقع عامل ارزيابي استعداد شاعري براي
جامعه،
پس
اگر زبان به عنوان ميدان ارتباطي فراگير و متغير با اجزاء جامعه اي كه حداقل بر
نوع آن (فارسي، انگليسي، تركي، عربي، …) توافق كرده اند به شكلي يكپارچه و كانتينوم ديده شود، آنگاه وجه
جديدي براي ديدن فرآورده هاي زباني نيز پديد مي آيد. وجه يكپارچگي ميدان زبان و
اجزاء اجتماع به عنوان كليت زبان.
اينجا
بهتر مي توان به تشخص فرهنگي برخي فرآورده هاي زباني مانند شعر، داستان، فرم
استخدام، يا برگة جريمة پليس راهنمايي و رانندگي پرداخت. در واقع بحث بر سر توافق
يا عدم توافق هر جزء اجتماع براي پذيرش آن فرآورده است. پذيرش يك متن به عنوان شعر
وابسته به تعريفي است كه جزء اجتماع دربارة شعر دارد.
به
عنوان مثال در ايران تا مدتها شعر بر اين اساس تعريف مي شد:
ــــــــــــــــــــــــــــــ
* ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*
ــــــــــــــــــــــــــــــ
+ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
ــــــــــــــــــــــــــــــ
% ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
%
كه
به آن مثنوي مي گفتند. شكلهاي ديگري هم بود مانند:
ــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ *
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ *
كه
غزل يا قصيده ناميده مي شد. و گونه هاي ديگر از اين دست. البته قوانيني مانند وزن
و عروض و البته دستور زبان نيز جزو همين ماجرا بودند. سپس نوع ديگري پيدا شد به
اين شكل
ـــــــــــ
ــــــــــــــــــ
ـــــــــ
ــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــ
بعد
از كشمكش فراوان پذيرفته شد كه به آن شعر نو بگويند. البته برخي شاعران سطرها را
چنان طولاني گرفتند كه به پاراگراف تبديل مي شد و باز موجب گيجي بود.
توافق
وجه قالب جامعه دربارة اين كه شعر چيست در اين حد خلاصه مي شود. جامعه شاعر خود را
كسي مي دانست كه اين گونه بنويسد. كاملا صلب و ايستا. يعني جامعه به طريقي
فرماليستي (بر اساس صناعت) شاعر خود را انتخاب مي كرد. پس نمي توانست تعصبات
فرماليستي خود را كنار بگذارد و به نوع جديدي بيانديشد. همين موضوع باعث شد كه
نيما را مسخره كنند و هنوز هم هوشنگ ايراني مسخره شود. شاعر در موقعيت دون كيشوت
وار خود در برابر جامعه اي كه باوري براي رويارويي با رويا ندارد، فقط منتظر مي
ماند كه ببيند اجزاء جامعه چقدر زمان مي خواهند تا او را شاعر بدانند.
وجه
ايستايي مرزهاي مشخصة شعر بر اساس عرف اجتماعي نمي تواند تنها عامل تعريف چيستي
شعر باشد، اما به شكل اجتناب ناپذيري واقعي است. در واقع هر تئوري جديد صناعت شعري
و هر پيشنهاد جديد براي فرم در صورت ايجاد تقابل به صورتهاي پذيرفتة اجتماعي بر سر
جملة ((اين يك شعر است)) به موضع تقابل دروغ و راست مي رسند و اين دروغ از هر سوي
ماجرا (پيشنهاد دهندگان يا توده) يك دروغ گوينده در حوزة اخلاقي است. يعني عدم
تطابق گزارة (( اين يك شعر است)) با عينيت و واقعيت. پس اين تقابل نه يك تقابل
سادة صناعي بلكه يك تقابل اخلاقي است.
پويايي
و ديناميك پديدة شعر ارتباط بسيار نزديكي با پويايي اخلاقي يك جامعه يا بخشي از يك
جامعه و يا حتي ظهور اخلاقيات راديكال در آن جامعه دارد. به همين دليل در هر دورة
مشخصة رنسانس ديني، سياسي يا اجتماعي با ظهور شعرشناسي هاي جديد روبه رو مي شويم.
البته واضح است پارامترهاي بسياري بر اين امر موثر هستند، و مهم ترين آنها
بنيادهاي ارتباطات اجتماعي و جهاني است كه با افزايش توان ابزارهاي رسانه اي و سخت
افزارهاي ارتباطي، توسعة جهاني و برون مرزي هر رنسانس اجتماعي يا سياسي را سبب مي
شوند.
چيستي
شعر ما را به سمت پديدار شناسي شعر سوق مي دهد. به جدا كردن پديدة شعر از هر چيز
تا جايي كه ماهيت آن ناديده گرفته نشود. چيستي شعر بي شك، بدون ((توافق بر سر فرمي
از متن كه آن را شعر بنامند))، قابل بيان نيست. در عين حال نقاط تبديل منبعث از
اضافه شدن كاركردهاي شعر شناسي جديد به شعرشناسي قديم نمي تواند ناديده گرفته شود.
آن چه كه پديدة شعر امروز را مرز بندي ميكند حاصل گسترش مرزهاي شعر شناسي قديم است
و اعتبار آن به گزينش اخلاقي جديدي است كه شاعر و مخاطب به آن رسيده اند. اشتراك
بر سر جملة (( اين يك شعر است)) توسط شاعر
و مخاطب در جايي شكل مي گيرد كه هر دو به يك معيار مشترك دربارة راست و دروغ بودن
اين جمله رسيده باشند. اين معيار هر چند بيشتر يك قرارداد صناعي است تا يك قرارداد
ارزشي، اما در صورتي اصيل و انساني است كه بازتاب رفتاري باشد كه از ارزشهاي
اخلاقي جديد شاعر و مخاطب شكل گرفته است. نوع جديد شنيدن و خواندن بيشتر از نوع
جديد گفتن و نوشتن در به رسميت شناختن چيستي شعر موثر است.
***
در
اينجا پاسخي براي پديدار شناسي شعر نداريم، تنها به بازنمايي مرزهاي اصلي تعريف
شعر پرداخته ايم. اينكه چيستي شعر فقط اعتباري اجتماعي و توافقي دارد اين سوال را
به ذهن مي كشاند كه چطور يك متن مثل يك غزل، يك رباعي، يك قطعة شعر سپيد و يا يك
شعر منثور مي تواند داراي جهان بيني و جهان سازي منحصر به خود گردد.
نمو
دروني زبان در جايي كه تصميم به شاعرانه بودن آن مي گيريم، تاكيد بر زيبايي و
والايي در شعر و تكثر معنوي كلمات، همگي در جايي هويت مي يابد كه هر شعر را به
عنوان يك متن، پديده اي مستقل بدانيم، ولي مراقب باشيم تا از اهميت صورت انساني آن
به خاطر اقتصاد معمول انتزاع نكاهيم.
