سال پيش بود. دعواهايي راه انداختند بر سر هيچ. اين وسط محض خوب كار كردن شكم ملت هميشه در صحنه، توهين به نويسنده اي شروع شد كه از ارزشمندترين نويسندگان امروز ايران است. محمد علي سپانلو را شايد دو يا سه بار خيلي رسمي ديده ام ولي با شعرش نزديكم و به آنچه براي ادبيات مدرن ايران انجام داده احترام مي گذارم. اين نوشته را نوشتم كه در والس ادبي منتشر شود. در آن دوره والس درگير و دار جايزه شعرش بود و شايد براي مصلحت يكي از داوران مطلب را منتشر نكرد. حالا جايزه را داده‌اند. من كاباره اي را هم كه كسي به مجلس والس راه نمي دهد. پس همين جا نوشته را منتشر مي كنم. هر چند كه آن دعوا خوابيده و سر و صداها تمام شده اند. ولي بد نيست بعضي وقتها عادتهاي بدمان را جلوي چشممان بياوريم كه دوباره تكرارشان نكنيم.

                                                                                              پيام فتوحيه پور

هيرونيموس بوش: مسيح صليب را مي كشد

 

اي كاش مرده بودي سپانلو ...

مدتهاست كه انواع مختلف حرف و حديث را درباره محمد علي سپانلو مي شنويم. گذشته ها را زياد نمي كاوم. يعني اين چند ماه اخير به قدر كافي فحش و ناسزا نثار سپانلو شده است كه براي نوشتن اين چند كلمه كافي باشد. جريان از سر و صدايي شروع شد كه خانم پگاه احمدي به راه انداختند از بابت نرفتن به فرانسه. كه ايشان بيانيه اي صادر كردند چند امضا زيرش جمع شد. شاعران پيشتاز و گرانسنگ فحش هاي كتبي و شفاهي را نثار كردند و كار به توضيحي رسيد كه كاشيگر در مصاحبه اي در روزنامه شرق داد و باز هم حرفهايي زده شد.

آقاي براهني سپانلو را شاعر درجه سه اي دانست كه طبق يك رويكرد به تاريخ مردانه دارد پايش را از گليمش جلوتر مي گذارد. نمي دانم آقاي براهني تا به حال متوجه تاريخ مردانه آثار و عقايد مكتوب خود شده اند يا نه؟ ولي فكر مي كنم خيلي بد است كه آدم پاراگراف اول نوشته اش را به تقبيح تاريخ مردانه اختصاص دهد و در پاراگراف دوم شاعران را به درجه يك و دو و سه تقسيم كند.

آقاي حيراني درباره كتابسازي سپانلو داد سخن در دادند و اعتبار ادبي ايشان را زير سوال بردند.

آقاي شهرجردي كه دكاني به اسم "مجله شعر در هنر نويسش" باز كرده اند (و به هر حال اين هم يك جور نامگذاري است) هم به خود زحمت داده اند و از ذوق سرشار طنزشان طنازي فرموده نام سپانلو را آيت الله ممدلي سپانلو و شعبانلو تقرير كرده اند. هر چند كه تا به حال رايحه شعري و داستاني و مقاله صاحب قالي از ايشان استنشاق نكرده ام كه بفهم بالاخره ايشان كجاي جامعه ادبي جا دارند كه اينقدر مادر شوهر شعر مملكت شده اند (البته اگر جفت كردن كفشهاي عبدالرضايي در پاريسي كه ديگر در رنو نيست را جزو امورات ادبي نگذاريم) ولي علي الاصول به ياد گفته خوب آل احمد در كتاب چرند غرب زدگي " در اين سوي دنيا به خصوص در ممالك نفت خيز رسم بر اين است كه هر چه سبك تر است روي آب مي آيد" ايشان را هم روي آب مي بينم.

اول به موضوع شاعر درجه سه مي پردازم. از نظر آقاي براهني كه براي من شاعر بزرگ معاصر هستند و خواهند بود (ولي بزرگ بودن دليل بر نگفتن حرف نادرست نيست) سپانلو شاعري درجه سه به حساب مي آيد. من با معيار درجه بندي ايشان آشنا نيستم كه بخواهم چيزي را با آن معيار نقد و تحليل كنم ولي فكر مي كنم كه منظور ايشان از درجه سه، بي اهميت و يا كم اهميت است. خوب شايد مقايسه شعر سپانلو با شعر براهني چيزي را براي مشخص كردن اهميت شعر يكي نسبت به ديگري روشن نكند. به قول آمريكايي ها مي شود مقايسه سيب و پرتقال. جنسهاي دو شعر يك دنيا فاصله دارند از هم. آيا مي توان اهميت كار موديلياني و اهميت كار پيكاسو را نسبت به هم سنجيد؟ يا كار برامس و بروكنر را مي توان نسبت به هم رجحاني در اهميت داد؟ ناگفته نماند كه شعر براهني تاثيرگذار بود و باعث شد جريان جديدي در شعر دهه هفتاد شمسي ايجاد شود و به اين دليل مي تواند اهميت تاريخ ادبياتي بيشتري داشته باشد. اما آيا اين موضوع اهميت شعر سپانلو را كم مي كند. اصلا شعر براهني آيا در كنار شعرهاي خوب و قوي توانست شعري با اهميت جلوه كند يا در كنار شعرهايي بي اهميت و درجه سه؟ به هر حال اين چند سطر فرصت كافي براي تحليل بيشتر ندارد ولي با همان دليلي كه نمي‌توانم به خاطر اهميت شعر برنستين و اندروز شعرهاي اوهارا و بوكوفسكي را بي اهميت بدانم، به عنوان شاعر نمي توانم درجه اهميت شعر ديگران را نسبت به شعر خودم بسنجم. يا به قول سپانلو در يكي از مصاحبه هايش با يكي از مجله هاي تعطيل شده (نمي دانم آدينه بود يا گردون) اعتقاد ندارم كه ادبيات يعني من.

درباره كتابسازي هم كه آقاي حيراني حكمش را صادر كرده اند كمي شك دارم. آيا ترجمه عادلها و كودكي يك رئيس كتابسازي است، يا معرفي بوكوفسكي و بسياري شاعران ديگر براي اولين بار؟ ترجمه رمان كم شناخته اي از هوراس مك كوي آيا مي تواند كتاب سازي باشد يا يك عشق عميق به ادبيات و معرفي هر فرصت زيبا به فارسي زبانها؟ آيا انتشار مجموعه شعر كتاب سازي است؟ آن هم شعرهايي كه پر از دغدغه هاي معاصر هستند. درباره سپانلو به جرات مي توان گفت كه يكي از حساس ترين شاعران ايران نسبت به دنياي معاصر است. متاسفانه شعرهايش خوانده نشده اند. بسياري از شاعران دهه هفتاد حتي اسم مجموعه هاي شعر سپانلو را هم نمي دانند. حال اين دليل بد بودن شعر سپانلو باشد يا نياز مبرم دوستان شاعرم به سنجد صبحگاهي بماند. شاعري با يك عمر كار ادبي اگر يك آنتالوژي شعر معاصر را تهيه كند آيا كتاب سازي كرده است؟ در اين صورت فروغ فرخزاد خودمان براي از نيما تا بعد و يان سيليمان آمريكايي ها براي درختان آمريكايي هم به حكم دوست عزيزم رضا حيراني كتاب ساز هستند.

اين چيزهايي كه نوشتم چيزي فني در دفاع از شعر و كار سپانلو در خود نداشت. چرا؟ چون هدف اين نوشته هاي عصباني كه به زور خودشان را آرام نگه داشته اند كار فني نقد ادبي نبود. منظور اين نوشته‌ها نوشتن يك آينه تمام قد بود كه جلويش بيايستيم و لخت و عريان خودمان را تماشا كنيم كه چه هستيم و چه مي كنيم. چطور؟

بعله. ايكاش مرده بودي سپانلو. كاش آن اتوبوس لعنتي به آن سنگ يا صخره گير نمي كرد و به ته دره سقوط مي‌كرد. آن وقت همانطور كه آرام روي صندلي ات نشسته بودي و به حرفهايي كه در ارمنستان بايد بزني فكر مي‌كردي، چند تكان محكم از صندلي جدايت مي كرد و پرت مي شدي توي فضاي خالي اتوبوس و سر و دست و پا و كمرت تند و محكم به ديوارهاي اتوبوس مي خورد و با هر ضربه جراحت و شكستگي جديدي درست مي شد، آنقدر كه ديگر نمي فهميدي كجايت درد مي كند. شايد هم اين وسط يك ضربه مغزي از هوش مي بردت و باز بر مي‌گشتي به شعرهايي كه بايد بنويسي. شايد از پنجره بيرون مي افتادي و ادامه راه را تا ته دره روي سنگهاي تيز گرده به گرده مي چرخيدي و تمام لباسهايت تكه و پاره مي شدند. ته دره افتاده بودي روي سنگها يا توي اتوبوس گير كرده بودي. خبر به تهران مي‌رسيد. چه مراسمي!

اي كاش آن اتوبوس لعنتي چند سانتيمتر جلوتر رفته بود. آنوقت چند مقاله از دكتر براهني مي‌خواندم در رثاي دوستي از دست رفته و شايد هم مقاله اي درباره خصوصيات فوق العاده شعر سپانلو كه او را به شاعري درجه يك بدل مي كند. آن وقت سالگرد مرگت كه مي رسيد، حتما رضا حيراني در وبلاگش شعري از تو مي گذاشت و كلي درباره ارزش يك عمر كار ادبي تو مي نوشت. از شهرجردي نمي گويم كه چه پيراهني جر مي داد. هر سال برايت در دكانش مجلس ختم مي گرفت. قاتلهايت را تكفير مي كرد و برايشان اسمهاي خنده داري مي ساخت. همه دوست داشتند يك جور به تو بچسبند. چون در اين مملكت فخيمه وقتي مردي تازه تاريخ مصرف پيدا مي كني. اينجا مملكت كركس ها و لاشخورها و كفتارها است. گوشت زنده به دهان نمي رود. تف مي كنيم بيرون. ولي مرده جان مي دهد براي خوردن.

كاش مرده بودي سپانلو. اسمت را مي گذاشتيم شهيد قلم. كنار بقيه شهيدان قلم. كوشان و بيجاري و مندني پور و ساري و ديگران همه را با هم به خاك مي سپرديم. بازار مرثيه و بيانيه داغ مي شد. مي فرستاديم برايت سنگ قبر بتراشند با امضاي خودت. وقتي كسي مي آمد سنگ قبرت را بشكند شهرجردي دوره مي افتاد و امضا جمع مي‌كرد كه شاعر ملي ما را دريابيد و من آنم كه رستم بود پهلوان.

ولي... اي كاش مرده بودي سپانلو. شايد گاهي اين جمله نحس را به خودت مي گويي. وقتي كه تنها در آن خانه خالي مي نشيني. حميد مصدق با هوشنگ گلشيري و منوچهر آتشي مي آيند. يك ساعت با آنها حرف مي زني. بعد يادت مي آيد كه اينها مرده اند. رفته اند. نيستند. زير لب به خودت مي گويي: ...