كمدي ناسوتي شاعري كه كاباره دارد
...
مي توانستم از دور دست تقاطع پر رفت و آمد را ببينم كه خالي از فكر بودم
آنگاه دستهاي چشمهايت چنگ ميزند زمان تند گذر را
همين صداي تو خالي مثل ثانيههاي بي نام فقط بهانه مي گيرد كه نفس بكشي
مُسكّن بي طاقت شريان را پر كرده و اعصاب گرسنه استخوانها را مي جوند
اگر آخرين اميد همين نباشد چرا سوال تنهاييات را دوباره تكرار كردي
مصيبت بخت است رختخواب روزهاي آخر
شمعهاي جوان را بر استواي زمين روشن مي گذارم
همهمهي با تو را از غروب قرض ميگيرم
نوح را مي آورم كه كشتي خالياش را به آب بسپارد
و مرگ هاي جهان را جفت جفت از روي نعش اروند سوار كند
ببرد
دور كند
اگر مي توانستم مني كه حتي برايم آن قدر هم سخت نبود كه خيلي زود فراموشت كنم
و تو چشمهايت را بستي و به نور چنگ زدي و رفتي
تا كوه هاي دور براي كشتي بي حاصل مقبره اي بنا كنند سفيد
تا ذكر احوال رابعه
يا بعد
بر مصيبت عطار غزلي سفيد نوشته نشايد
خاموش مي كشيم به دوش اين باقي آن چه از تو هيچ نماده است را
...

Willkommen bienvenue welcome