فیلم The Graduate را ببینی دوباره و یاد پل سایمون نیافتی. مگر می شود؟ عجب دنیایی!

 

صداي سكوت

 

سلام تاريكي، دوست قديمي من

دوباره آمده ام تا با تو حرف بزنم

چرا كه بصيرتي خزنده وقتي كه خواب بودم

بذرهايش را ريخت

و بصيرتي كه در مغزم كاشته شد

هنوز باقي است

درون صداي سكوت

 

در روياهاي بي قرار

در خيابانهاي باريك سنگفرش شده گام بر مي داشتم

زير هاله چراغهاي خيابان

از سرما و رطوبت يقه ام را بالا كشيدم

وقتي كه چشمهايم با بارقه چراغ نئوني سوراخ شد

كه شب را شكافت

و به صداي سكوت رسيد

 

و در نور عريان ديدم

ده هزار آدم را، شايد بيشتر

آدمهايي كه حرف مي زدند بدون گفتن

آدمهايي كه گوش مي دادند بدون شنيدن

آدمهايي كه ترانه هايي مي نوشتند كه هرگز به صدايي بدل نمي شد

و هيچ كس جرات نداشت

مزاحم صداي سكوت شود

 

گفتم " احمقها، شما نمي دانيد

سكوت مثل سرطان رشد مي كند

حرفهايم را بشنويد تا شايد به شما بياموزم

دستهايم را بگيرد تا شايد به شما برسم."

اما حرفهايم مثل قطره هاي ساكت باران افتادند،

و بازتاب يافتند در چاه هاي سكوت

 

و آدمها ركوع كردند و نيايش كردند

خداي نئوني را كه ساخته بودند.

و تابلو هشدارش را تاباند

در كلماتي كه داشتند شكل مي گرفتند.

و تابلو گفت، "كلمات پيامبران روي ديوارهاي مترو و سالنهاي آپارتمانها نوشته شده است."

و زمزمه كرد با صداهاي سكوت.

 

Paul Simon"Wednesday Morning 3A.M.", 1964

ترجمه: پيام فتوحيه پور