شعبه ندارد

مطلب به درازا کشید گفتم اینجا بنویسم لینک برایتان بفرستم

آقای قزوه به خاطر رویکرد مدرنتان در شعر تبریک می گویم که این قدر مسایل روز را بدون واسطه ی استعاره و نشانه مستقیم وارد شعر کردید. یاد برخی شاعران نسل بیت آمریکا افتادم. 

حالا که زحمت می کشید و به این شکل با صراحت قلمتان را می کوبید چند سوژه ی پیشنهادی دارم شاید بدتان نیاید روی آنها هم با این قدرت شاعری و بوطیقای جدید کار کنید:

1- در سه سال ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد دویست و شصت میلیارد دلار درآمد نفتی چنان باعث رشد و توسعه کشور شد که حتما می توانید شعری بیست سی صفحه ای برایش بنویسید.

2- در جریان کشته شدن ندا آقا سلطان که خودش برنامه ریزی کرده بود با کمک عوامل موساد و سیا و منافق در تهران تیر بخورد و بمیرد هم می توانید شعر خوبی بسرایید.

3- درباره ی همین دانشجوی تئاتر بسیجی، صانع ژاله هم می توانید شعر بلندی بنویسید، و توضیح دهید که چون خیلی ماندن جسد روی زمین بد بود، قبل از رسیدن خانواده اش تشعیع شد و دفن شد و قبل از دستگیر کردن ضاربی مشخص شد که ضارب وابسته به گروهک منافقین بوده است و یک نفر هم با ادعای برادری او در شهر پاوه که خانواده ژاله در آن سرشناس است آمد و گفت برادرم بسیجی نبود. ولی افهم ای برادر، برادرت بسیجی بود.

4- و این را بنویسید که در جریان معامله ی پایاپای نفت آذربایجان برای سوخت رسانی به استان اردبیل یک استانداری داشت آن استان که دوست فرماندارش را از ارومیه برنده ی مناقصه کرد و ایشان یک شبه میلیاردها تومان پول امام زمان را متولی شدند تا در راه خیر خرج منزل سیزده میلیارد تومانی خود در تهران کنند و همان فرد در زمانی که پست وزیر نفت را می خواست بگیرد گفت من سرمایه ام سی میلیارد است نپرسید از کجا آوردم، چهار سال بعد برای وزارت رفاه که رفت مجلس گفت من سرمایه ام صد و سی میلیارد است نپرسید از کجا آوردم

5- شعری هم می توانید راجعبه تفرجگاه کهریزک بنویسید که جوانها آنجا رفتند و ارشاد شدند و به دلیل لذت زیاد از دنیا دچار مننژیت شدند و مردند و دکتر معالج آنجا هم به طرز اجتناب ناپذیری دچار خودکشی اجتناب ناپذیری شد که قرار بود سکته ی قلبی باشد ولی بعد قرص توی سالادش رفت و الخ

6- شعری هم بنویسید نیروگاه اتمی که تا حالا ده بار برایش کیک زرد پختیم ولی هنوز جشن تولدش را نگرفتیم، و امیدواریم به زودی بگیریم و برایش مولودی بسراییم

7- و شعری هم بنویسید از یک عده خس و خاشاک که هر کدام کلی پول گرفتند از آمریکا و اسرائیل که بیایند میان میدان امام حسین و آزادی را پر کنند که همین طوری ساکت راه بروند و علامت سبز شیطانی خود را بلند کنند

8- و شعری هم بنویسید از وب سایت بانک مرکزی یک دولت که سه کاندیدای بیچاره را با اعلام نرخ تورم بیست و پنج درصد گمراه کرده بود ولی در حالی که نرخ تورم پانزده درصد بود

9- و شعری هم بنویسید از رئیس جمهوری که همه جا می گوید من دکترا دارم و من دانشگاهی هستم و کسی که دکتری دارد می داند که باید برای مدرک دکتری امتحان زبان انگلیسی ام سی اچ ای بدهد که این امتحان سطح بالایی دارد ولی همین رئیس جمهور دکتر وقتی رئسی جمهور روسیه به او می گوید

How are you

جواب می دهد

yes

که این اولین جمله های یادگیری زبان انگلیسی در کتاب اول راهنمایی است و آدم یک دفعه فکر می کند کسی که فتوکپی مدرک تحصیلی همسر یک کاندیدا را توی تلویزیون نشان می دهد نکند خودش مدرک دکتری گرفته بدون امتحان ام سی اچ ای (حد اقل، البته، شاید امتحان جامع و اینها را هم نداده باشد چون آن وقت اینقدر درباره ی علم و مهندسی و تجهیزات انرژی هسته ای ساده اندیش نبود که فکر کند یک دختر شانزده ساله با خرید وسایل از توی بازار!!! توی خانه انرژی هسته ای تولید کرده است)

10- حتی می توانید بنویسید که ایشان به سیصد میلیون تومان جزایری گیر داد ولی جواب سیصد میلیارد تومان گم شده در دو سال شهرداری خود را به کسی نداد. رقم دوم سه صفر بیشتر دارد یعنی هزار برابر رقم اول است


فکر کنم طرح ده شعر خیلی وقت از شما بگیرد و با شلوغی کار در سفارت توقع زیادی باشد که بیش از این برایتان طرح بنویسم. پس تا بعد. شاد و سرخوش و آزاد قلم باشید که خداوند در کتاب خود گویا به قلم قسم می خورد...آدمیزاد را نمی گویم...خود خود خدا به قلم قسم می خورد...وای

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

پرداختن به چيستي شعر سعي در پديدارشناسي شعر است. براي ورود به اين سعي، بحث تعريف كيفي شعر بر اساس بستر ماهيتي آن يعني زبان را مد نظر قرار مي دهيم و سپس مرزهاي تعين شعر به عنوان يك پديدار را نام گذاري مي كنيم.

شعر از زبان شكل مي گيرد و ساخته مي شود لذا به منظور تعريف كيفي شعر بايد مفهوم زبان را به عنوان يك بستر ماهيتي براي شعر نشانه گذاري كرد. زبان كانتينوم مورد استفادة بشر (در زمان و مكان معين) براي ايجاد ارتباط با بشري ديگر است. زبانشناسي مدرن تعريف اين كانتينوم را در قالب يك شبكه تشريح كرده است تا بتواند اجزاي آن را ساده سازي نمايد. در واقع زبان شناسي به ساختن شبيه هايي از اين شبكه پرداخته است كه به مرور زمان پيچيده تر و به اصل زبان نزديك تر شده اند. شبيه سازي شبكة زبان آغازگر زاويه ديدهاي جديد بررسي هر فرآوردة زباني شده است. به اين ترتيب هرمنوتيك جديد، نقد ادبي، بوم شناسي و تكنولوژي اطلاعات به شكل غير قابل اجتنابي اين زاوية ديدهاي جديد را به كار گرفتند. شبيه سازي يك پديده يا فرآيند باعث ايجاد قابليتهايي براي درك آن مي گردد ولي در عين حال هرگز به تطابق دقيق با واقعيت نمي رسد، كه امري بديهي است. پس جايگاه هر يك از تعاريف شعر در هر يك از شكلهاي شبيه سازي زبان نمي تواند به تطابق دقيقي نزديك شود و لذا صرفا به بيان شعرشناسي آن مكتب (يا بهتر است بگوييم پيشنهاد) شبيه سازي محدود مي گردد.

در اين جا مواجه شدن با زبان به مصداق يك شبكة ارتباطي، به گونه اي سعي در تعريف علمي است كه به زيست شناسي زبان مي پردازد و آن را در ارتباط ارگانيك با انسان به واحدي مستقل تبديل مي كند.

چرا نمي توان اين موجود مستقل از انسان را تعريف كرد؟ شايد اينجا يك ناخودآگاهي ايدئولوژيك كه برخاسته از متافيزيك غربي شكل گرفته در دوران قرون 18 و 19 ميلادي است سازندة اين اخلاق رمانتيسيستي است كه انسان فردگراي فرهيخته خود را محاط بر اين موجود بداند (و استقلال او را در عين حال محترم بشمرد!).

اين شكل نگاه كردن به زبان هر چند گامي مهم در ساخت و شرح الگوهاي اولية ارتباطي دو انساني است اما در قبال زمان مندي و مكان مندي پديدة زبان و شكل گيري فرآيندهاي زباني ملزم به پيشنهادهاي انتزاعي مي گردد: شبيه سازي يك بعدي و خطي ارتباط كه حد متعالي آن پسخورهاي تاويلي است از مخاطب به متن در فرآيند خواندن، به شكل دياگرام هاي ساده روي كاغذ شكل مي‍گيرد.

نظام حاكم بر ارتباط زباني نمي تواند محدود به تعاريف فردگرايانه باشد. چرا كه در نهايت نه براي ارتباط زباني تاريخ و جغرافيايي را درنظر مي گيرد نه براي گوينده و مخاطب و حذف تاريخ و جغرافياي هر پديده به منزلة ناديده انگاشتن طبيعت فطري آن خواهد بود.

زماني كه طبيعت فطري يك پديده را براي خالص جلوه دادن آن ناديده بگيريم، در بسط و تشريح بيشتر و فراروي از حيطة ايده آليستي پديدارشناسي به جنبه هاي كاربردي دچار لغزشهايي يكسو نگر خواهيم شد. تجربة اين لغزش هاي يكسونگر سالهاست كه به شكلهاي مختلف در تاريخ ثبت شده اند. حوادثي چون تند روي هاي برخي مكاتب هنري و ادبي، ظهور ديكتاتوري هاي ناسيوناليست يا سوسياليست، شكوفايي ناهنجاري هاي رواني و جنسي به عنوان جهش هاي اجتماعي همگي از نظريه پردازي هايي ايده آليستي ريشه گرفته اند، كه در عين اعلام آرمان هاي انساني، طبيعت فطري آن آرمان را حذف كرده اند ولي با قدرت زبان جديد خود توانايي ايجاد يك بحران اجتماعي را به افراد و گروه هايي دادند كه باعث بدترين و فجيع ترين نتايج بودند.

كانتينوم زبان به عنوان يك ماتريس يا ميدان وسيع ارتباطي بين كلية اجزاء جامعه در حال تاثير گذاري بر و تاثير پذيري از تمامي اين اجزاء و به همين دليل تغيير مداوم است. پس يادگيري قراردادهاي زبان كه در جوامع نو به شكل سيستماتيك آموزش و پرورش پردازش مي شود، و تغيير و نوزايي زبان در هر سطحي از جمله و كلمه يا لحن و حتي قالبهاي نشانه شناسيك كاربردي زبان، و نمو طبقاتي و ساخت طبقات و بنيادهاي جديد اجتماعي با قراردادهاي زباني انحصاري همه در خود ميدان زبان در حال فرآوري هستند.

 اين واقعيت كه برآيند قدرتهاي تاثيرگذار بر زبان در حوزة اجتماع، دولت، فرهنگ، آموزش و پرورش، و رسانه ها سياليت اين موجود عجيب و غريب را در ابعاد كلان هدايت مي كنند، موجب پذيرش وقوع عكس العملهاي آنارشيستي در برابر موقعيت كلان زبان مي شود. اين عكس العملها كه توسط زير مجموعه هاي كوچكتر جامعه و حتي فرد واقع مي شوند، بر اساس خواسته ها و اعلام هاي اخلاقي آن زير مجموعه يا فرد يا به عنوان نشانه اي عارض، تعريف مي گردند.

بديهي است كه زبان به عنوان مرجع اصلي ((تعريف و توافق)) در يك جامعه عملكردي فراگير دارد. قانون و از آن مهم تر اخلاق در حيطة زبان شكل مي گيرد و توافق جمعي بر سر وجود آن (نه الزاما رعايت آن) در همين حيطه انجام مي شود. در عين حال عمده ترين دغدغه هاي هر جامعه پويايي ((تعريف)) و سپس ((توافق)) در خصوص اخلاق است كه خود ايجاد كنندة موقعيت هاي گذار و تبديل در جامعه و نقاط تاريخي بحران خواهد بود. پس نامربوط نخواهد بود اگر بازتاب تاثيرات عمدة اين پوياي را در تبديل و نوزايي خود زبان نيز ببينيم.

در زمان ارائة يك نواخلاق به جامعه اي كه در موقعيت ايستا به رعايت اخلاق مسلط (نه فقط اخلاق دولتي بلكه برآيندي از تمام جوانب موثر كه دولت يكي از آنها به حساب مي آيد) ادامه مي دهد، براي بر هم زدن صلبيت موجود و ايجاد سياليت و گذار بايد انباشت تازه و قدرت مندي در ميدان زبان شكل بگيرد. اين انباشت به بهره گيري از كلمات، جملات، دستور زبان، زيبايي شناسي و پيام هاي آرماني جديد توانايي تاثير گذاري را بر وضعيت ايستا مي يابد و سطوح پايش اجتماع را به مقياسهاي مورد نظر خود تغيير مي دهد. تاثير گذاري از مرحلة انتقال پيام هاي زباني و افزايش كثرت كاربردي زبان نوزايي شده تا بازتاب هاي جامعه به اين انباشت قدرت كامل مي شود و در نهايت يا جامعه به تمامي با اين انباشت هماهنگ مي شود يا در جامعه شكافت پيش مي آيد. شكل سوم عدم بروز تبديل در جامعه است كه منبعث از كامل نشدن مسير تاثيرگذاري خواهد بود.

اين جا به ماهيت زبان نگاه مي كنيم و مي بينيم كه مي تواند در عين داعية اخلاقي دروغ باشد. دروغ دو نوع است:

1-     دروغ فرآوردة زباني در حوزة منطقي (عدم تطابق گزاره با درست يا همان حقيقت)

2-     دروغ گوينده در حوزة اخلاقي (عدم تطابق گزاره با عينيت يا همان واقعيت)

پس فرآوردة زباني از بازتاب جامعه در خلال داوري دربارة دروغ يا راست بودن آن پسخور مي گيرد. رشد تاريخي و نهادينه شدن اجتماعي هر نوزايي زبان وابسته به پاسخ جامعه نسبت به آن است. پس اگر نمايندگان هر نوزايي زبان چه در متن چه در خطابه در قبال داوري دوام بياورند مي توانند در نمو اخلاقي جامعه شريك باشند و همراه با تجربيات جديد و عيني جامعه، نشانه هاي زباني و توانمندي هاي كاربرد جديد را بسازند.

در اين ميان شعر به عنوان يك فرآوردة زبان كه محض ترين و كامل ترين نماينده نيز هست جايگاهي خاص را به خود اختصاص مي دهد. البته زبان محض دانستن شعر نه به عنوان پنهان شدن پشت صورت انتزاعي تعاريفي است كه براي شعر مطرح مي گردد و آن را باز از نقطه نظري فردگرايانه چنان بي ارتباط به باقي كائنات مي شمارد كه از هر اهميتي خالي مي كند. شعر نمايندة محض زبان است زيرا ساخته شدن مفهوم شعر در طول تاريخ فرهنگها توام با بيرون آمدن و مستقل شدن وجه گويشي مراسم و نمادهاي فرهنگي و آييني بوده است. در ابتدا موسيقي و شعر و رقص و بازي و گريم و رنگ و معماري و حجم و قصه با هم باعث شكل گيري رسم آييني براي يك جامعه بودند كه ارزش آن در ايجاد انگيزش روحي براي قوام آن جامعه بود. اين مراسم كه براي جنگ، شادي، محصول، شكر گزاري، پرستش و امثال اين موارد برگزار مي شدند داراي تقدسي فراگير بودند كه عامل آن توافق جمعي بود بر سر صورت اخلاقي آنها (بهتر است توجه شود كه منظور از توافق جمعي مسلما رفراندوم مدرن نيست).

شعر مانند موسيقي و رقص و معماري و قصه، تحت تاثير بسياري از عوامل در طول تاريخ به هويتي مستقل دست يافت كه به هر حال ريشه گرفته از همزيستي اولية آن با ساير هنرها بود.

پس شعر به عنوان عنصر گويشي آيين ها با اعتلا و تكامل آن آيين ها هماهنگ بود، چه از نظر كاربردي و چه از نظر ساختاري. در عين حال هم زيستي شعر با موسيقي به عنوان ترانه يا شعر با داستان به عنوان منظومه منجر به تكثر فرم و صناعت در شعر شد. همچنين شعر به عنوان متني مستقل در قالب خطابه، نعت، مدح، تغزل و حماسه در جايگاه زبان فاخر و فرهيخته، توانايي ايجاد يك نظام طبقاتي را در زبان به دست آورد. البته اين به آن معنا نيست كه شعر خود در طبقة خاصي از نظام طبقاتي جامعه قرار مي گرفت، بلكه براي هر طبقه اي از جامعه توان طبقه بندي زبان را به وجود مي آورد. لذا در بين توده ها، جدا از كلام معمول و روزمره، كلام ارتباط با طبقات بالاتر يا كلام ديني و اخلاقي، شعر به صورت كلام حسي مشترك توده ها و به صورت ترانه، ضرب المثل، تك بيت، فال يا شعار به كار برده مي شد و سينه به سينه حفظ مي شد. البته اين صورت كلام حسي براي انواع فحش و ناسزا و شوخي نيز همين شرايط را دارد و درست به همين دليل است كه فرهنگ عامه در هر جامعه اي نوع شعري را به وجود مي آورد كه تا حد زيادي از جايگاه تقدس و فرزانگي بيرون است.

در عين حال تكامل شكل مدني زندگي جوامع اوليه اجزاء جامعه را به سمت كاربردهاي موثرتري از زبان برد. زبان بيشتر در خدمت بيان ذهنيت قرار گرفت و موضوعات ذهني نيازهاي جديدي را براي گسترده تر شدن كاربردي و رفتاري زبان طرح كردند. به اين ترتيب شعر در مرحلة تبديل به يك پديدة مستقل از ساير هنر ها و آيينها، توانست به موضوع ذهني بپردازد و بيان گر بخش متافيزيكي فرهنگ قومي گردد.

اما در عين حال شعر با شاخصهايي تعريف مي شد كه وجوه كاربردي آن در آيين ها و مراسم قومي بودند. وزن و قافيه به عنوان مهم ترين وجوه مشخصة شعر خود عاملي براي تعريف بنيادين فرم و تكنيك در شعر شدند، و در واقع عامل ارزيابي استعداد شاعري براي جامعه،

پس اگر زبان به عنوان ميدان ارتباطي فراگير و متغير با اجزاء جامعه اي كه حداقل بر نوع آن (فارسي، انگليسي، تركي، عربي، ) توافق كرده اند به شكلي يكپارچه و كانتينوم ديده شود، آنگاه وجه جديدي براي ديدن فرآورده هاي زباني نيز پديد مي آيد. وجه يكپارچگي ميدان زبان و اجزاء اجتماع به عنوان كليت زبان.

 

اينجا بهتر مي توان به تشخص فرهنگي برخي فرآورده هاي زباني مانند شعر، داستان، فرم استخدام، يا برگة جريمة پليس راهنمايي و رانندگي پرداخت. در واقع بحث بر سر توافق يا عدم توافق هر جزء اجتماع براي پذيرش آن فرآورده است. پذيرش يك متن به عنوان شعر وابسته به تعريفي است كه جزء اجتماع دربارة شعر دارد.

به عنوان مثال در ايران تا مدتها شعر بر اين اساس تعريف مي شد:

ــــــــــــــــــــــــــــــ *        ــــــــــــــــــــــــــــــــــ *

ــــــــــــــــــــــــــــــ +        ــــــــــــــــــــــــــــــــــ +

ــــــــــــــــــــــــــــــ %        ــــــــــــــــــــــــــــــــــ %

كه به آن مثنوي مي گفتند. شكلهاي ديگري هم بود مانند:

ــــــــــــــــــــــــــــــ *        ـــــــــــــــــــــــــــــــــ *

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ       ـــــــــــــــــــــــــــــــــ *

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ       ـــــــــــــــــــــــــــــــــ *

كه غزل يا قصيده ناميده مي شد. و گونه هاي ديگر از اين دست. البته قوانيني مانند وزن و عروض و البته دستور زبان نيز جزو همين ماجرا بودند. سپس نوع ديگري پيدا شد به اين شكل

ـــــــــــ

ــــــــــــــــــ

ـــــــــ

ــــــ

ـــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــ

بعد از كشمكش فراوان پذيرفته شد كه به آن شعر نو بگويند. البته برخي شاعران سطرها را چنان طولاني گرفتند كه به پاراگراف تبديل مي شد و باز موجب گيجي بود.

توافق وجه قالب جامعه دربارة اين كه شعر چيست در اين حد خلاصه مي شود. جامعه شاعر خود را كسي مي دانست كه اين گونه بنويسد. كاملا صلب و ايستا. يعني جامعه به طريقي فرماليستي (بر اساس صناعت) شاعر خود را انتخاب مي كرد. پس نمي توانست تعصبات فرماليستي خود را كنار بگذارد و به نوع جديدي بيانديشد. همين موضوع باعث شد كه نيما را مسخره كنند و هنوز هم هوشنگ ايراني مسخره شود. شاعر در موقعيت دون كيشوت وار خود در برابر جامعه اي كه باوري براي رويارويي با رويا ندارد، فقط منتظر مي ماند كه ببيند اجزاء جامعه چقدر زمان مي خواهند تا او را شاعر بدانند.

وجه ايستايي مرزهاي مشخصة شعر بر اساس عرف اجتماعي نمي تواند تنها عامل تعريف چيستي شعر باشد، اما به شكل اجتناب ناپذيري واقعي است. در واقع هر تئوري جديد صناعت شعري و هر پيشنهاد جديد براي فرم در صورت ايجاد تقابل به صورتهاي پذيرفتة اجتماعي بر سر جملة ((اين يك شعر است)) به موضع تقابل دروغ و راست مي رسند و اين دروغ از هر سوي ماجرا (پيشنهاد دهندگان يا توده) يك دروغ گوينده در حوزة اخلاقي است. يعني عدم تطابق گزارة (( اين يك شعر است)) با عينيت و واقعيت. پس اين تقابل نه يك تقابل سادة صناعي بلكه يك تقابل اخلاقي است.

پويايي و ديناميك پديدة شعر ارتباط بسيار نزديكي با پويايي اخلاقي يك جامعه يا بخشي از يك جامعه و يا حتي ظهور اخلاقيات راديكال در آن جامعه دارد. به همين دليل در هر دورة مشخصة رنسانس ديني، سياسي يا اجتماعي با ظهور شعرشناسي هاي جديد روبه رو مي شويم. البته واضح است پارامترهاي بسياري بر اين امر موثر هستند، و مهم ترين آنها بنيادهاي ارتباطات اجتماعي و جهاني است كه با افزايش توان ابزارهاي رسانه اي و سخت افزارهاي ارتباطي، توسعة جهاني و برون مرزي هر رنسانس اجتماعي يا سياسي را سبب مي شوند.

چيستي شعر ما را به سمت پديدار شناسي شعر سوق مي دهد. به جدا كردن پديدة شعر از هر چيز تا جايي كه ماهيت آن ناديده گرفته نشود. چيستي شعر بي شك، بدون ((توافق بر سر فرمي از متن كه آن را شعر بنامند))، قابل بيان نيست. در عين حال نقاط تبديل منبعث از اضافه شدن كاركردهاي شعر شناسي جديد به شعرشناسي قديم نمي تواند ناديده گرفته شود. آن چه كه پديدة شعر امروز را مرز بندي ميكند حاصل گسترش مرزهاي شعر شناسي قديم است و اعتبار آن به گزينش اخلاقي جديدي است كه شاعر و مخاطب به آن رسيده اند. اشتراك بر سر  جملة (( اين يك شعر است)) توسط شاعر و مخاطب در جايي شكل مي گيرد كه هر دو به يك معيار مشترك دربارة راست و دروغ بودن اين جمله رسيده باشند. اين معيار هر چند بيشتر يك قرارداد صناعي است تا يك قرارداد ارزشي، اما در صورتي اصيل و انساني است كه بازتاب رفتاري باشد كه از ارزشهاي اخلاقي جديد شاعر و مخاطب شكل گرفته است. نوع جديد شنيدن و خواندن بيشتر از نوع جديد گفتن و نوشتن در به رسميت شناختن چيستي شعر موثر است.

***

در اينجا پاسخي براي پديدار شناسي شعر نداريم، تنها به بازنمايي مرزهاي اصلي تعريف شعر پرداخته ايم. اينكه چيستي شعر فقط اعتباري اجتماعي و توافقي دارد اين سوال را به ذهن مي كشاند كه چطور يك متن مثل يك غزل، يك رباعي، يك قطعة شعر سپيد و يا يك شعر منثور مي تواند داراي جهان بيني و جهان سازي منحصر به خود گردد.

نمو دروني زبان در جايي كه تصميم به شاعرانه بودن آن مي گيريم، تاكيد بر زيبايي و والايي در شعر و تكثر معنوي كلمات، همگي در جايي هويت مي يابد كه هر شعر را به عنوان يك متن، پديده اي مستقل بدانيم، ولي مراقب باشيم تا از اهميت صورت انساني آن به خاطر اقتصاد معمول انتزاع نكاهيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 6:12 قبل از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 


آنها زبان عشق را حرف مي زنند.

سيزده دندان كه با آنها نيشخند مي زني

بر هم مي سايند.

حرص لخت بدن مي تازاند

بي قراري و خودباختگي ات را.

نَفَس عشق در تو كهنه است،

                        كلام يا ترانه است،

ترشيده تر از نَفَس گربه است،

زمختي زبان است.

 

اين خاكستري كه خيره است به پوست و استخوان بي روح

دروغ نمي گويد.

لبهاي چرب بوسيدنشان را رها مي كنند.

هيچ كس او را نمي گزيند كه آنچه كه مي بيني را حرف بزند.

گرسنگي هولناك درنگ مي كند.

بيرون بكش قلبت را، خون شور را، ميوه اي از اشك را.

بيرون بكش و در كام خود فرو ببر!

                                                                         جیمز جویس - Pomes Penyeach

                                                                         ترجمه: پیام فتوحیه پور

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

سال نو مبارک
برایتان آرزوی شادی، صلح و فراوانی دارم





صلح کلام سختی نیست

هستی است بر انجام خود مختصر و تمام

نه نیستی است و نه ضد نیستی

صلح

برابری نیست

خود بودن است بی آنکه خود بودن دیگری را قضاوت کنیم

اندیشه ای به هنگام و نو خاسته آنگاه که هنوزی باقی است

و هماره ای را انتظار نیست

داشتن است در داشتن دیگری
امنیت است در امنیت دیگری

و سپاس است از حضور دیگری

رها کردن است بدون از دست دادن

بخشیدن است بدون به حساب آوردن

ستودن است بدون قیاس

افزودن است بدون کاستن

صلح پیش رفتن است در گام برداشتن دیگری

و گام برداشتن است برای پیش رفتن دیگری

انتزاعی مجسم است آنگاه که ایمان بیاوری

 

صلح دم دست است: نزدیک و بالغ

مهارتی روزمره است برای مصرف دلپذیر جهان

مثل رد شدن از زیر درخت،

گوش کردن به گزارش هواشناسی

یا پاک کردن شیشه

حرف زدن درباره داشتن است

صلح اندیشیدن به ساختن است

و ساختن است

 

ساختن فرصتی است برای تاثیر گذاشتن

برای ایجاد یک تحول

برای برداشتن یک تکه کاغذ از روی زمین

و انداختن آن به سطل زباله

و نگاه کردن به نتیجه بزرگی که به وجود آمده است: خیابانی تمیزتر از قبل

 

صلح فهمیدن ارزش چیزها است

و فراموش کردن قیمت آنها

 

صلح روزهای هفته است

همانطور که می گذرند

و تمام نمی شوند

 

 

صلح کبوتری سفید است با شاخه زیتونی در منقار گرفته و بر آسمان سفید بال گشوده آن گونه که تجسمش کرده ایم

 




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

رمان بادبادک باز را خواندم و فیلمش را هم فردای روز قرائت کتاب دیدم.

رمان عجیبی است. انگار از دل نوشته شده است که این طور به دل می نشیند. پر است از غلطهای ابتدایی داستان نویسی، اشتباه در ویرایش و به هم ریختگی ریتم ولی به شکل دلنشینی جذاب و دلپذیر است. اتفاق عجیبی است.

فیلم ولی بی ربط بود و خالی. انگار دیر می شد اگر صبر می کردند یک فیلم نامه بهتر نوشته می شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

دوم اینکه عجب حکایتی است ...

عمه خانم ما که بزرگ فامیل است همیشه در مراسم خواستگاری دختران فامیل تشریف دارند که درباره خواستگاران و نامزدان نظر نهایی را بدهند.

یک بار درباره خواستگاری که عمه خانم ردش کرده بود از ایشان پرسیدم: صلاح نبود تایید شوند؟

نگاهی عاقل اندر ابله به من کردند و گفتند: تایید صلاحیت نشدند.

حالا حکایت همان کلاغ سیاه گم شده در شبی است که پا در کفش ایشان کردیم. یاد عمران و نوع شوخی هایش به خیر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

D. Lessing

خوب اتفاق مهم افتاد. این بار نوبل فرصت را برای ارزشمندتر شدن جایزه ادبی اش از دست نداد. دوریس لسینگ این اواخر خوب نمی نوشت و کار مهمی برای عرضه نداشت هر چند که در پانزده سال اخیر بیش از ۱۰ کتاب منتشر کرد.

ولی هنوز برای نویسنده دفترچه یادداشت طلایی، بچه های خشونت و وسوسه های جک اورکنی تقدیری به اندازه نوبل ادبی کاری غیر عادی نیست.

به چند پست قبلی که نگاه می کنم، اول می فهمم که کاباره در یکسال گذشته زیاد فعال نبود. دوم اینکه نوبل فرصت ونگات را از دست داد.

شاید نوشتن وبلاگ برایم آنقدرها جذابیت ندارد یا دارد و حالش را ندارم. ولی اینجا که آمدم علاوه بر لسینگ یک شعر هم می گذارم.

شعر جدیدی نیست. مال دوره فتح کبیر است. قطعه ماقبل آخر فتح کبیر:

موضوع ساده است

حتي براي دلپذير شدن روزهاي تعطيل

مي توان به فكر زراعت افتاد:

در جاده رفت

با فكر كاشت         داشت        برداشت

و تخم كوچك انتخاب خواهد شد

 

شش روز در گذشته‌ي هر جمعه

با تلخكامي موهوم روزهاي تعطيل به آخر مي‌رسند

زرافه‌ي من مي ميرد

و آفتاب‌پرستهايم جفت‌گيري مي‌كنند

تراكتوري اجاره مي‌كنم

و جاده را براي هميشه ترك مي‌كنم

 

مغز خالي ست

صداي بازي كودكان مي‌آيد

مغز خالي ست

تخم كوچك ريشه مي‌دهد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

من خر نمي شوم!

حرفي كه گفتنش شهامت مي خواهد.

حالا كه مي خندي بخند

ولي بر سر اين حرف

بعضي ها جان داده اند.

من خر نمي شوم

باعث شده به زندان بيافتند

من خر نمي شوم

باعث شده آزادي و امنيت را از دست بدهند

من خر نمي شوم

باعث شده كه شكنجه ببينند

تبعيد شوند

اين است بهاي خر نشدن

اين است بهايي كه بعضي آدمها مي پردازند كه خر نشوند

خر نشو

نشسته اي راحت

بدون اينكه كسي تهديدت كند

يا سايه ترس روي سرت مثل كركس دور بزند

لم داده اي و به راحتي مي پذيري كه خر نيستي

از خر نبودت لذت ببر

بعضي ها بر سرش جان گذاشته اند.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

چیز زیادی نمی شود گفت...

دلم گرفت. کسی که می میرد این بار ونگات است.

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد...

حالم گرفت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

امیدوارم امسال متوسط فضیلت در جامعه ایرانی از سطح فرید شبخیز کمی بالاتر برود.

همچنین جنگی در نگیرد. هر چند بدم نمی آید این تحفه روسها در کنار شهر بوشهر یک جوری منهدم شود که چرنوبیل دیگری پیش نیاید. ولی به هر حال غیر از جنگ راههای عاقلانه تری وجود دارد.

امیدوارم امسال مردم بفهمند که لازم نیست از آزادی و عدالت یکی را انتخاب کنند. امیدوارم بفهمند که آزادی و عدالت توامان حق مسلم آنها است. حتی آنهایی که خیال می کنند لیبرالیسم یعنی کون لخت در خیابان راه رفتن و آدامس بادکنکی جویدن.

امیدوارم امسال سال خوبی باشد.

امیدوارم هر کسی در سال جدید زندگی خود را بهتر از قبل بسازد.

امیدوارم هر کسی مرد به مرگ طبیعی بمیرد.

امیدوارم امسال سال خوبی باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

سال پيش بود. دعواهايي راه انداختند بر سر هيچ. اين وسط محض خوب كار كردن شكم ملت هميشه در صحنه، توهين به نويسنده اي شروع شد كه از ارزشمندترين نويسندگان امروز ايران است. محمد علي سپانلو را شايد دو يا سه بار خيلي رسمي ديده ام ولي با شعرش نزديكم و به آنچه براي ادبيات مدرن ايران انجام داده احترام مي گذارم. اين نوشته را نوشتم كه در والس ادبي منتشر شود. در آن دوره والس درگير و دار جايزه شعرش بود و شايد براي مصلحت يكي از داوران مطلب را منتشر نكرد. حالا جايزه را داده‌اند. من كاباره اي را هم كه كسي به مجلس والس راه نمي دهد. پس همين جا نوشته را منتشر مي كنم. هر چند كه آن دعوا خوابيده و سر و صداها تمام شده اند. ولي بد نيست بعضي وقتها عادتهاي بدمان را جلوي چشممان بياوريم كه دوباره تكرارشان نكنيم.

                                                                                              پيام فتوحيه پور

هيرونيموس بوش: مسيح صليب را مي كشد

 

اي كاش مرده بودي سپانلو ...

مدتهاست كه انواع مختلف حرف و حديث را درباره محمد علي سپانلو مي شنويم. گذشته ها را زياد نمي كاوم. يعني اين چند ماه اخير به قدر كافي فحش و ناسزا نثار سپانلو شده است كه براي نوشتن اين چند كلمه كافي باشد. جريان از سر و صدايي شروع شد كه خانم پگاه احمدي به راه انداختند از بابت نرفتن به فرانسه. كه ايشان بيانيه اي صادر كردند چند امضا زيرش جمع شد. شاعران پيشتاز و گرانسنگ فحش هاي كتبي و شفاهي را نثار كردند و كار به توضيحي رسيد كه كاشيگر در مصاحبه اي در روزنامه شرق داد و باز هم حرفهايي زده شد.

آقاي براهني سپانلو را شاعر درجه سه اي دانست كه طبق يك رويكرد به تاريخ مردانه دارد پايش را از گليمش جلوتر مي گذارد. نمي دانم آقاي براهني تا به حال متوجه تاريخ مردانه آثار و عقايد مكتوب خود شده اند يا نه؟ ولي فكر مي كنم خيلي بد است كه آدم پاراگراف اول نوشته اش را به تقبيح تاريخ مردانه اختصاص دهد و در پاراگراف دوم شاعران را به درجه يك و دو و سه تقسيم كند.

آقاي حيراني درباره كتابسازي سپانلو داد سخن در دادند و اعتبار ادبي ايشان را زير سوال بردند.

آقاي شهرجردي كه دكاني به اسم "مجله شعر در هنر نويسش" باز كرده اند (و به هر حال اين هم يك جور نامگذاري است) هم به خود زحمت داده اند و از ذوق سرشار طنزشان طنازي فرموده نام سپانلو را آيت الله ممدلي سپانلو و شعبانلو تقرير كرده اند. هر چند كه تا به حال رايحه شعري و داستاني و مقاله صاحب قالي از ايشان استنشاق نكرده ام كه بفهم بالاخره ايشان كجاي جامعه ادبي جا دارند كه اينقدر مادر شوهر شعر مملكت شده اند (البته اگر جفت كردن كفشهاي عبدالرضايي در پاريسي كه ديگر در رنو نيست را جزو امورات ادبي نگذاريم) ولي علي الاصول به ياد گفته خوب آل احمد در كتاب چرند غرب زدگي " در اين سوي دنيا به خصوص در ممالك نفت خيز رسم بر اين است كه هر چه سبك تر است روي آب مي آيد" ايشان را هم روي آب مي بينم.

اول به موضوع شاعر درجه سه مي پردازم. از نظر آقاي براهني كه براي من شاعر بزرگ معاصر هستند و خواهند بود (ولي بزرگ بودن دليل بر نگفتن حرف نادرست نيست) سپانلو شاعري درجه سه به حساب مي آيد. من با معيار درجه بندي ايشان آشنا نيستم كه بخواهم چيزي را با آن معيار نقد و تحليل كنم ولي فكر مي كنم كه منظور ايشان از درجه سه، بي اهميت و يا كم اهميت است. خوب شايد مقايسه شعر سپانلو با شعر براهني چيزي را براي مشخص كردن اهميت شعر يكي نسبت به ديگري روشن نكند. به قول آمريكايي ها مي شود مقايسه سيب و پرتقال. جنسهاي دو شعر يك دنيا فاصله دارند از هم. آيا مي توان اهميت كار موديلياني و اهميت كار پيكاسو را نسبت به هم سنجيد؟ يا كار برامس و بروكنر را مي توان نسبت به هم رجحاني در اهميت داد؟ ناگفته نماند كه شعر براهني تاثيرگذار بود و باعث شد جريان جديدي در شعر دهه هفتاد شمسي ايجاد شود و به اين دليل مي تواند اهميت تاريخ ادبياتي بيشتري داشته باشد. اما آيا اين موضوع اهميت شعر سپانلو را كم مي كند. اصلا شعر براهني آيا در كنار شعرهاي خوب و قوي توانست شعري با اهميت جلوه كند يا در كنار شعرهايي بي اهميت و درجه سه؟ به هر حال اين چند سطر فرصت كافي براي تحليل بيشتر ندارد ولي با همان دليلي كه نمي‌توانم به خاطر اهميت شعر برنستين و اندروز شعرهاي اوهارا و بوكوفسكي را بي اهميت بدانم، به عنوان شاعر نمي توانم درجه اهميت شعر ديگران را نسبت به شعر خودم بسنجم. يا به قول سپانلو در يكي از مصاحبه هايش با يكي از مجله هاي تعطيل شده (نمي دانم آدينه بود يا گردون) اعتقاد ندارم كه ادبيات يعني من.

درباره كتابسازي هم كه آقاي حيراني حكمش را صادر كرده اند كمي شك دارم. آيا ترجمه عادلها و كودكي يك رئيس كتابسازي است، يا معرفي بوكوفسكي و بسياري شاعران ديگر براي اولين بار؟ ترجمه رمان كم شناخته اي از هوراس مك كوي آيا مي تواند كتاب سازي باشد يا يك عشق عميق به ادبيات و معرفي هر فرصت زيبا به فارسي زبانها؟ آيا انتشار مجموعه شعر كتاب سازي است؟ آن هم شعرهايي كه پر از دغدغه هاي معاصر هستند. درباره سپانلو به جرات مي توان گفت كه يكي از حساس ترين شاعران ايران نسبت به دنياي معاصر است. متاسفانه شعرهايش خوانده نشده اند. بسياري از شاعران دهه هفتاد حتي اسم مجموعه هاي شعر سپانلو را هم نمي دانند. حال اين دليل بد بودن شعر سپانلو باشد يا نياز مبرم دوستان شاعرم به سنجد صبحگاهي بماند. شاعري با يك عمر كار ادبي اگر يك آنتالوژي شعر معاصر را تهيه كند آيا كتاب سازي كرده است؟ در اين صورت فروغ فرخزاد خودمان براي از نيما تا بعد و يان سيليمان آمريكايي ها براي درختان آمريكايي هم به حكم دوست عزيزم رضا حيراني كتاب ساز هستند.

اين چيزهايي كه نوشتم چيزي فني در دفاع از شعر و كار سپانلو در خود نداشت. چرا؟ چون هدف اين نوشته هاي عصباني كه به زور خودشان را آرام نگه داشته اند كار فني نقد ادبي نبود. منظور اين نوشته‌ها نوشتن يك آينه تمام قد بود كه جلويش بيايستيم و لخت و عريان خودمان را تماشا كنيم كه چه هستيم و چه مي كنيم. چطور؟

بعله. ايكاش مرده بودي سپانلو. كاش آن اتوبوس لعنتي به آن سنگ يا صخره گير نمي كرد و به ته دره سقوط مي‌كرد. آن وقت همانطور كه آرام روي صندلي ات نشسته بودي و به حرفهايي كه در ارمنستان بايد بزني فكر مي‌كردي، چند تكان محكم از صندلي جدايت مي كرد و پرت مي شدي توي فضاي خالي اتوبوس و سر و دست و پا و كمرت تند و محكم به ديوارهاي اتوبوس مي خورد و با هر ضربه جراحت و شكستگي جديدي درست مي شد، آنقدر كه ديگر نمي فهميدي كجايت درد مي كند. شايد هم اين وسط يك ضربه مغزي از هوش مي بردت و باز بر مي‌گشتي به شعرهايي كه بايد بنويسي. شايد از پنجره بيرون مي افتادي و ادامه راه را تا ته دره روي سنگهاي تيز گرده به گرده مي چرخيدي و تمام لباسهايت تكه و پاره مي شدند. ته دره افتاده بودي روي سنگها يا توي اتوبوس گير كرده بودي. خبر به تهران مي‌رسيد. چه مراسمي!

اي كاش آن اتوبوس لعنتي چند سانتيمتر جلوتر رفته بود. آنوقت چند مقاله از دكتر براهني مي‌خواندم در رثاي دوستي از دست رفته و شايد هم مقاله اي درباره خصوصيات فوق العاده شعر سپانلو كه او را به شاعري درجه يك بدل مي كند. آن وقت سالگرد مرگت كه مي رسيد، حتما رضا حيراني در وبلاگش شعري از تو مي گذاشت و كلي درباره ارزش يك عمر كار ادبي تو مي نوشت. از شهرجردي نمي گويم كه چه پيراهني جر مي داد. هر سال برايت در دكانش مجلس ختم مي گرفت. قاتلهايت را تكفير مي كرد و برايشان اسمهاي خنده داري مي ساخت. همه دوست داشتند يك جور به تو بچسبند. چون در اين مملكت فخيمه وقتي مردي تازه تاريخ مصرف پيدا مي كني. اينجا مملكت كركس ها و لاشخورها و كفتارها است. گوشت زنده به دهان نمي رود. تف مي كنيم بيرون. ولي مرده جان مي دهد براي خوردن.

كاش مرده بودي سپانلو. اسمت را مي گذاشتيم شهيد قلم. كنار بقيه شهيدان قلم. كوشان و بيجاري و مندني پور و ساري و ديگران همه را با هم به خاك مي سپرديم. بازار مرثيه و بيانيه داغ مي شد. مي فرستاديم برايت سنگ قبر بتراشند با امضاي خودت. وقتي كسي مي آمد سنگ قبرت را بشكند شهرجردي دوره مي افتاد و امضا جمع مي‌كرد كه شاعر ملي ما را دريابيد و من آنم كه رستم بود پهلوان.

ولي... اي كاش مرده بودي سپانلو. شايد گاهي اين جمله نحس را به خودت مي گويي. وقتي كه تنها در آن خانه خالي مي نشيني. حميد مصدق با هوشنگ گلشيري و منوچهر آتشي مي آيند. يك ساعت با آنها حرف مي زني. بعد يادت مي آيد كه اينها مرده اند. رفته اند. نيستند. زير لب به خودت مي گويي: ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  |