تبليغاتX
کاباره
شعبه ندارد
سال نو مبارک
برایتان آرزوی شادی، صلح و فراوانی دارم





صلح کلام سختی نیست

هستی است بر انجام خود مختصر و تمام

نه نیستی است و نه ضد نیستی

صلح

برابری نیست

خود بودن است بی آنکه خود بودن دیگری را قضاوت کنیم

اندیشه ای به هنگام و نو خاسته آنگاه که هنوزی باقی است

و هماره ای را انتظار نیست

داشتن است در داشتن دیگری
امنیت است در امنیت دیگری

و سپاس است از حضور دیگری

رها کردن است بدون از دست دادن

بخشیدن است بدون به حساب آوردن

ستودن است بدون قیاس

افزودن است بدون کاستن

صلح پیش رفتن است در گام برداشتن دیگری

و گام برداشتن است برای پیش رفتن دیگری

انتزاعی مجسم است آنگاه که ایمان بیاوری

 

صلح دم دست است: نزدیک و بالغ

مهارتی روزمره است برای مصرف دلپذیر جهان

مثل رد شدن از زیر درخت،

گوش کردن به گزارش هواشناسی

یا پاک کردن شیشه

حرف زدن درباره داشتن است

صلح اندیشیدن به ساختن است

و ساختن است

 

ساختن فرصتی است برای تاثیر گذاشتن

برای ایجاد یک تحول

برای برداشتن یک تکه کاغذ از روی زمین

و انداختن آن به سطل زباله

و نگاه کردن به نتیجه بزرگی که به وجود آمده است: خیابانی تمیزتر از قبل

 

صلح فهمیدن ارزش چیزها است

و فراموش کردن قیمت آنها

 

صلح روزهای هفته است

همانطور که می گذرند

و تمام نمی شوند

 

 

صلح کبوتری سفید است با شاخه زیتونی در منقار گرفته و بر آسمان سفید بال گشوده آن گونه که تجسمش کرده ایم

 




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

رمان بادبادک باز را خواندم و فیلمش را هم فردای روز قرائت کتاب دیدم.

رمان عجیبی است. انگار از دل نوشته شده است که این طور به دل می نشیند. پر است از غلطهای ابتدایی داستان نویسی، اشتباه در ویرایش و به هم ریختگی ریتم ولی به شکل دلنشینی جذاب و دلپذیر است. اتفاق عجیبی است.

فیلم ولی بی ربط بود و خالی. انگار دیر می شد اگر صبر می کردند یک فیلم نامه بهتر نوشته می شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

دوم اینکه عجب حکایتی است ...

عمه خانم ما که بزرگ فامیل است همیشه در مراسم خواستگاری دختران فامیل تشریف دارند که درباره خواستگاران و نامزدان نظر نهایی را بدهند.

یک بار درباره خواستگاری که عمه خانم ردش کرده بود از ایشان پرسیدم: صلاح نبود تایید شوند؟

نگاهی عاقل اندر ابله به من کردند و گفتند: تایید صلاحیت نشدند.

حالا حکایت همان کلاغ سیاه گم شده در شبی است که پا در کفش ایشان کردیم. یاد عمران و نوع شوخی هایش به خیر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

بعضی وقتها برای آدم نشان دون شانی است که از کسی انتقاد کند یا حتی به او فحش بدهد.

چه می شود گفت...

دو سالی است که با این احساس منتظرم...

بعضی وقتها در تنهایی خودم و در اوج تنفر و انزجار چند فحش چرب و لیز نثارش می کنم ولی فکر می کنم اگر همین فحشها را در رویش می گفتم فقط دهان گشادش گشادتر می شد و لبخند کریه اش را تحویلم می داد.

بعضی وقتها فکر می کنم این یارو از مریخ آمده اصلا آدم نیست...

وای دارم می ترکم!

هیچ وقت فکر نمی کردم کثافت باعث عصبانیت من شود.

این کثافت چسبیده بدجوری پاک نمی شود. معلوم نیست از چه جنسی است. به همه جا مالیده...

به همه دیوارها و خیابانها. در تمام شهر. در تمام سرزمین.

کاش بمی رد یک جوری. وجودش در هر جایگاهی از بالا تا پایین فقط سبب کثافت است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

D. Lessing

خوب اتفاق مهم افتاد. این بار نوبل فرصت را برای ارزشمندتر شدن جایزه ادبی اش از دست نداد. دوریس لسینگ این اواخر خوب نمی نوشت و کار مهمی برای عرضه نداشت هر چند که در پانزده سال اخیر بیش از ۱۰ کتاب منتشر کرد.

ولی هنوز برای نویسنده دفترچه یادداشت طلایی، بچه های خشونت و وسوسه های جک اورکنی تقدیری به اندازه نوبل ادبی کاری غیر عادی نیست.

به چند پست قبلی که نگاه می کنم، اول می فهمم که کاباره در یکسال گذشته زیاد فعال نبود. دوم اینکه نوبل فرصت ونگات را از دست داد.

شاید نوشتن وبلاگ برایم آنقدرها جذابیت ندارد یا دارد و حالش را ندارم. ولی اینجا که آمدم علاوه بر لسینگ یک شعر هم می گذارم.

شعر جدیدی نیست. مال دوره فتح کبیر است. قطعه ماقبل آخر فتح کبیر:

موضوع ساده است

حتي براي دلپذير شدن روزهاي تعطيل

مي توان به فكر زراعت افتاد:

در جاده رفت

با فكر كاشت         داشت        برداشت

و تخم كوچك انتخاب خواهد شد

 

شش روز در گذشته‌ي هر جمعه

با تلخكامي موهوم روزهاي تعطيل به آخر مي‌رسند

زرافه‌ي من مي ميرد

و آفتاب‌پرستهايم جفت‌گيري مي‌كنند

تراكتوري اجاره مي‌كنم

و جاده را براي هميشه ترك مي‌كنم

 

مغز خالي ست

صداي بازي كودكان مي‌آيد

مغز خالي ست

تخم كوچك ريشه مي‌دهد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

من خر نمي شوم!

حرفي كه گفتنش شهامت مي خواهد.

حالا كه مي خندي بخند

ولي بر سر اين حرف

بعضي ها جان داده اند.

من خر نمي شوم

باعث شده به زندان بيافتند

من خر نمي شوم

باعث شده آزادي و امنيت را از دست بدهند

من خر نمي شوم

باعث شده كه شكنجه ببينند

تبعيد شوند

اين است بهاي خر نشدن

اين است بهايي كه بعضي آدمها مي پردازند كه خر نشوند

خر نشو

نشسته اي راحت

بدون اينكه كسي تهديدت كند

يا سايه ترس روي سرت مثل كركس دور بزند

لم داده اي و به راحتي مي پذيري كه خر نيستي

از خر نبودت لذت ببر

بعضي ها بر سرش جان گذاشته اند.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

چیز زیادی نمی شود گفت...

دلم گرفت. کسی که می میرد این بار ونگات است.

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد...

حالم گرفت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

امیدوارم امسال متوسط فضیلت در جامعه ایرانی از سطح فرید شبخیز کمی بالاتر برود.

همچنین جنگی در نگیرد. هر چند بدم نمی آید این تحفه روسها در کنار شهر بوشهر یک جوری منهدم شود که چرنوبیل دیگری پیش نیاید. ولی به هر حال غیر از جنگ راههای عاقلانه تری وجود دارد.

امیدوارم امسال مردم بفهمند که لازم نیست از آزادی و عدالت یکی را انتخاب کنند. امیدوارم بفهمند که آزادی و عدالت توامان حق مسلم آنها است. حتی آنهایی که خیال می کنند لیبرالیسم یعنی کون لخت در خیابان راه رفتن و آدامس بادکنکی جویدن.

امیدوارم امسال سال خوبی باشد.

امیدوارم هر کسی در سال جدید زندگی خود را بهتر از قبل بسازد.

امیدوارم هر کسی مرد به مرگ طبیعی بمیرد.

امیدوارم امسال سال خوبی باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

سال پيش بود. دعواهايي راه انداختند بر سر هيچ. اين وسط محض خوب كار كردن شكم ملت هميشه در صحنه، توهين به نويسنده اي شروع شد كه از ارزشمندترين نويسندگان امروز ايران است. محمد علي سپانلو را شايد دو يا سه بار خيلي رسمي ديده ام ولي با شعرش نزديكم و به آنچه براي ادبيات مدرن ايران انجام داده احترام مي گذارم. اين نوشته را نوشتم كه در والس ادبي منتشر شود. در آن دوره والس درگير و دار جايزه شعرش بود و شايد براي مصلحت يكي از داوران مطلب را منتشر نكرد. حالا جايزه را داده‌اند. من كاباره اي را هم كه كسي به مجلس والس راه نمي دهد. پس همين جا نوشته را منتشر مي كنم. هر چند كه آن دعوا خوابيده و سر و صداها تمام شده اند. ولي بد نيست بعضي وقتها عادتهاي بدمان را جلوي چشممان بياوريم كه دوباره تكرارشان نكنيم.

                                                                                              پيام فتوحيه پور

هيرونيموس بوش: مسيح صليب را مي كشد

 

اي كاش مرده بودي سپانلو ...

مدتهاست كه انواع مختلف حرف و حديث را درباره محمد علي سپانلو مي شنويم. گذشته ها را زياد نمي كاوم. يعني اين چند ماه اخير به قدر كافي فحش و ناسزا نثار سپانلو شده است كه براي نوشتن اين چند كلمه كافي باشد. جريان از سر و صدايي شروع شد كه خانم پگاه احمدي به راه انداختند از بابت نرفتن به فرانسه. كه ايشان بيانيه اي صادر كردند چند امضا زيرش جمع شد. شاعران پيشتاز و گرانسنگ فحش هاي كتبي و شفاهي را نثار كردند و كار به توضيحي رسيد كه كاشيگر در مصاحبه اي در روزنامه شرق داد و باز هم حرفهايي زده شد.

آقاي براهني سپانلو را شاعر درجه سه اي دانست كه طبق يك رويكرد به تاريخ مردانه دارد پايش را از گليمش جلوتر مي گذارد. نمي دانم آقاي براهني تا به حال متوجه تاريخ مردانه آثار و عقايد مكتوب خود شده اند يا نه؟ ولي فكر مي كنم خيلي بد است كه آدم پاراگراف اول نوشته اش را به تقبيح تاريخ مردانه اختصاص دهد و در پاراگراف دوم شاعران را به درجه يك و دو و سه تقسيم كند.

آقاي حيراني درباره كتابسازي سپانلو داد سخن در دادند و اعتبار ادبي ايشان را زير سوال بردند.

آقاي شهرجردي كه دكاني به اسم "مجله شعر در هنر نويسش" باز كرده اند (و به هر حال اين هم يك جور نامگذاري است) هم به خود زحمت داده اند و از ذوق سرشار طنزشان طنازي فرموده نام سپانلو را آيت الله ممدلي سپانلو و شعبانلو تقرير كرده اند. هر چند كه تا به حال رايحه شعري و داستاني و مقاله صاحب قالي از ايشان استنشاق نكرده ام كه بفهم بالاخره ايشان كجاي جامعه ادبي جا دارند كه اينقدر مادر شوهر شعر مملكت شده اند (البته اگر جفت كردن كفشهاي عبدالرضايي در پاريسي كه ديگر در رنو نيست را جزو امورات ادبي نگذاريم) ولي علي الاصول به ياد گفته خوب آل احمد در كتاب چرند غرب زدگي " در اين سوي دنيا به خصوص در ممالك نفت خيز رسم بر اين است كه هر چه سبك تر است روي آب مي آيد" ايشان را هم روي آب مي بينم.

اول به موضوع شاعر درجه سه مي پردازم. از نظر آقاي براهني كه براي من شاعر بزرگ معاصر هستند و خواهند بود (ولي بزرگ بودن دليل بر نگفتن حرف نادرست نيست) سپانلو شاعري درجه سه به حساب مي آيد. من با معيار درجه بندي ايشان آشنا نيستم كه بخواهم چيزي را با آن معيار نقد و تحليل كنم ولي فكر مي كنم كه منظور ايشان از درجه سه، بي اهميت و يا كم اهميت است. خوب شايد مقايسه شعر سپانلو با شعر براهني چيزي را براي مشخص كردن اهميت شعر يكي نسبت به ديگري روشن نكند. به قول آمريكايي ها مي شود مقايسه سيب و پرتقال. جنسهاي دو شعر يك دنيا فاصله دارند از هم. آيا مي توان اهميت كار موديلياني و اهميت كار پيكاسو را نسبت به هم سنجيد؟ يا كار برامس و بروكنر را مي توان نسبت به هم رجحاني در اهميت داد؟ ناگفته نماند كه شعر براهني تاثيرگذار بود و باعث شد جريان جديدي در شعر دهه هفتاد شمسي ايجاد شود و به اين دليل مي تواند اهميت تاريخ ادبياتي بيشتري داشته باشد. اما آيا اين موضوع اهميت شعر سپانلو را كم مي كند. اصلا شعر براهني آيا در كنار شعرهاي خوب و قوي توانست شعري با اهميت جلوه كند يا در كنار شعرهايي بي اهميت و درجه سه؟ به هر حال اين چند سطر فرصت كافي براي تحليل بيشتر ندارد ولي با همان دليلي كه نمي‌توانم به خاطر اهميت شعر برنستين و اندروز شعرهاي اوهارا و بوكوفسكي را بي اهميت بدانم، به عنوان شاعر نمي توانم درجه اهميت شعر ديگران را نسبت به شعر خودم بسنجم. يا به قول سپانلو در يكي از مصاحبه هايش با يكي از مجله هاي تعطيل شده (نمي دانم آدينه بود يا گردون) اعتقاد ندارم كه ادبيات يعني من.

درباره كتابسازي هم كه آقاي حيراني حكمش را صادر كرده اند كمي شك دارم. آيا ترجمه عادلها و كودكي يك رئيس كتابسازي است، يا معرفي بوكوفسكي و بسياري شاعران ديگر براي اولين بار؟ ترجمه رمان كم شناخته اي از هوراس مك كوي آيا مي تواند كتاب سازي باشد يا يك عشق عميق به ادبيات و معرفي هر فرصت زيبا به فارسي زبانها؟ آيا انتشار مجموعه شعر كتاب سازي است؟ آن هم شعرهايي كه پر از دغدغه هاي معاصر هستند. درباره سپانلو به جرات مي توان گفت كه يكي از حساس ترين شاعران ايران نسبت به دنياي معاصر است. متاسفانه شعرهايش خوانده نشده اند. بسياري از شاعران دهه هفتاد حتي اسم مجموعه هاي شعر سپانلو را هم نمي دانند. حال اين دليل بد بودن شعر سپانلو باشد يا نياز مبرم دوستان شاعرم به سنجد صبحگاهي بماند. شاعري با يك عمر كار ادبي اگر يك آنتالوژي شعر معاصر را تهيه كند آيا كتاب سازي كرده است؟ در اين صورت فروغ فرخزاد خودمان براي از نيما تا بعد و يان سيليمان آمريكايي ها براي درختان آمريكايي هم به حكم دوست عزيزم رضا حيراني كتاب ساز هستند.

اين چيزهايي كه نوشتم چيزي فني در دفاع از شعر و كار سپانلو در خود نداشت. چرا؟ چون هدف اين نوشته هاي عصباني كه به زور خودشان را آرام نگه داشته اند كار فني نقد ادبي نبود. منظور اين نوشته‌ها نوشتن يك آينه تمام قد بود كه جلويش بيايستيم و لخت و عريان خودمان را تماشا كنيم كه چه هستيم و چه مي كنيم. چطور؟

بعله. ايكاش مرده بودي سپانلو. كاش آن اتوبوس لعنتي به آن سنگ يا صخره گير نمي كرد و به ته دره سقوط مي‌كرد. آن وقت همانطور كه آرام روي صندلي ات نشسته بودي و به حرفهايي كه در ارمنستان بايد بزني فكر مي‌كردي، چند تكان محكم از صندلي جدايت مي كرد و پرت مي شدي توي فضاي خالي اتوبوس و سر و دست و پا و كمرت تند و محكم به ديوارهاي اتوبوس مي خورد و با هر ضربه جراحت و شكستگي جديدي درست مي شد، آنقدر كه ديگر نمي فهميدي كجايت درد مي كند. شايد هم اين وسط يك ضربه مغزي از هوش مي بردت و باز بر مي‌گشتي به شعرهايي كه بايد بنويسي. شايد از پنجره بيرون مي افتادي و ادامه راه را تا ته دره روي سنگهاي تيز گرده به گرده مي چرخيدي و تمام لباسهايت تكه و پاره مي شدند. ته دره افتاده بودي روي سنگها يا توي اتوبوس گير كرده بودي. خبر به تهران مي‌رسيد. چه مراسمي!

اي كاش آن اتوبوس لعنتي چند سانتيمتر جلوتر رفته بود. آنوقت چند مقاله از دكتر براهني مي‌خواندم در رثاي دوستي از دست رفته و شايد هم مقاله اي درباره خصوصيات فوق العاده شعر سپانلو كه او را به شاعري درجه يك بدل مي كند. آن وقت سالگرد مرگت كه مي رسيد، حتما رضا حيراني در وبلاگش شعري از تو مي گذاشت و كلي درباره ارزش يك عمر كار ادبي تو مي نوشت. از شهرجردي نمي گويم كه چه پيراهني جر مي داد. هر سال برايت در دكانش مجلس ختم مي گرفت. قاتلهايت را تكفير مي كرد و برايشان اسمهاي خنده داري مي ساخت. همه دوست داشتند يك جور به تو بچسبند. چون در اين مملكت فخيمه وقتي مردي تازه تاريخ مصرف پيدا مي كني. اينجا مملكت كركس ها و لاشخورها و كفتارها است. گوشت زنده به دهان نمي رود. تف مي كنيم بيرون. ولي مرده جان مي دهد براي خوردن.

كاش مرده بودي سپانلو. اسمت را مي گذاشتيم شهيد قلم. كنار بقيه شهيدان قلم. كوشان و بيجاري و مندني پور و ساري و ديگران همه را با هم به خاك مي سپرديم. بازار مرثيه و بيانيه داغ مي شد. مي فرستاديم برايت سنگ قبر بتراشند با امضاي خودت. وقتي كسي مي آمد سنگ قبرت را بشكند شهرجردي دوره مي افتاد و امضا جمع مي‌كرد كه شاعر ملي ما را دريابيد و من آنم كه رستم بود پهلوان.

ولي... اي كاش مرده بودي سپانلو. شايد گاهي اين جمله نحس را به خودت مي گويي. وقتي كه تنها در آن خانه خالي مي نشيني. حميد مصدق با هوشنگ گلشيري و منوچهر آتشي مي آيند. يك ساعت با آنها حرف مي زني. بعد يادت مي آيد كه اينها مرده اند. رفته اند. نيستند. زير لب به خودت مي گويي: ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

اين روزها كه روي هم سالي شده اند و شعري به غير از "كمدي ناسوتي" را نمي نويسم، هر جا مي پرسند چه مي نويسي بايد بخشي از اين منظومه را بخوانم يا نشان دهم. وقتي مي بينم كاباره خالي است، فكر مي كنم از بي شعري است. بخش ديگري از منظومه كمدي ناسوتي. يك كانتوي ديگر ...

 

...

مي توانستم از دور دست تقاطع پر رفت و آمد را ببينم كه خالي از فكر بودم

آنگاه دستهاي چشمهايت چنگ مي‌زند زمان تند گذر را

همين صداي تو خالي مثل ثانيه‌هاي بي نام فقط بهانه مي گيرد كه نفس بكشي

مُسكّن بي طاقت شريان را پر كرده و اعصاب گرسنه استخوانها را مي جوند

اگر آخرين اميد همين نباشد چرا سوال تنهايي‌ات را دوباره تكرار كردي

مصيبت بخت است رختخواب روزهاي آخر

شمعهاي جوان را بر استواي زمين روشن مي گذارم

همهمه‌ي با تو را از غروب قرض مي‌گيرم

نوح را مي آورم كه كشتي خالي‌اش را به آب بسپارد

و مرگ هاي جهان را جفت جفت از روي نعش اروند سوار كند

ببرد

دور كند

اگر مي توانستم مني كه حتي برايم آن قدر هم سخت نبود كه خيلي زود فراموشت كنم

و تو چشمهايت را بستي و به نور چنگ زدي و رفتي

تا كوه هاي دور براي كشتي بي حاصل مقبره اي بنا كنند سفيد

تا ذكر احوال رابعه

يا بعد

بر مصيبت عطار غزلي سفيد نوشته نشايد

خاموش مي كشيم به دوش اين باقي آن چه از تو هيچ نماده است را

...

 

بازهم مگريت جادويي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  | 

همانطور كه سال پيش حدس زده بودم، از آنجا كه در آن سال نوبل كمي ناپرهيزي كرده بود و جايزه را به يك آدم قابل تامل داد -منظور هارلود پينتر است- امسال دوباره جايزه را يك جاي پرتي انداخت كه بتواند به نوعي كار سال پيش را جبران كند. جايزه رسيد به اورهان پاموك!!!

عجيب است كه در راستاي اين جايزه كه هيچ گرايش سياسي و غيره اي ندارد، پارلمان فرانسه شروع كرده است به صدور قوانيني بر عليه تكذيب كشتار ارامنه.

اروپا مي خواهد تركيه را در جمع اتحاديه بپذيرد. به همين دليل بايد بتواند رفتار دموكراتيك را در آن كشور توسعه بدهد. براي اين هدف نوبل را هم خرج مي كند.

از حق نگذريم پاموك نويسنده بزرگي است.

اميد است كه روزي هم اين جايزه سر از ايران در بياورد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط پیام فتوحيه پور  |